![]() با سلام بنده ابراهیم ابدالی مدیر وبلاگ هستم . هر گونه مشکل دارید در لیست نظرات مشکل خود را وارد کنید. با تشکر
پست الکترونيک آرشيو مطالب نويسندگان
آرشيو مطالب
جستجو
پيوندها
به وبلاگ داداش پورياي گلم يك سري بزنيد.{راز خاموش}
اينم وبلاگ آبجي ساراي گلم كه خيلي دوستش دارم يك سري هم به وبلاگ آبجي شكيبا بزنيد خيلي باحال اينم وبلاگ آبجي پارميدا . برو سر بزن ضرر نميكني بابا اينم وبلاگ آبجي ستايش گل برو عشق كن اينم آبجي يكتاي گلم كه داستانش تركونده اينم وبلاگ آبجي درياي گلم كه مثل درياست وبلاگ خواهر ديگرم خيلي باحال اينم يكي ديگه از خواهرام وبلاگ توپي داره بیا بریم اون بالاها پیش خدا خواهر ديگرم اينم خواهر ديگرم وبلاگ خيلي زيبائي داره اينم وبلاگ خواهر غمگینم و دختر بابائی (خدا) اينم وبلاگ آبجي سحر گلم بابا يه سرم به سرزمين روياهاي داداش مهدي گلم بزنيد اینم داداش محمد گلم ( دو عاشق) خیلی باحاله خوب اينم وبلاگ داداش هيواي گلم اينم وبلاگ آبجي شيما . خيلي باحاله اینم وبلاگ دختر خواهرم . عاطفه گلم اینم وبلاگ آبجی فاطیمای گلم . خیلی باحاله ها اينم خواهر گل ديگرم با نام abaji درس هاي آموزنده از يك استاد {من و شاگرد} انواع كد و بازيهاي مختلف با آقا عليرضا اينم وبلاگ داداش اميرم خيلي باحال شبگرد { شبین جانم } خیلی وبلاگش زیباست (انواع" صنایع دستی : لوازم خانگی : پزشکی : نرم افزار : آموزشی: : فیلم : رایگان ) :: قالب ساز :: پيوندهاي روزانه
آمار وبلاگ
افراد آنلاين:
تعداد بازديدها: RSS
<-ابراهیم ابدالیAuthor->
WWW.ELGA2R.BLOGFA.COM-->
|
جوانان
بر طرف کردن خواسته های مردم خواست الهی
روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت . فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به
فرشتگان اینطور میگفت: می آید. من تنها گوشی هستم که غصه هایش را میشنود و یگانه قلبیم که دردهایش را در خود نگه میدارد. سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست .
فرشتگان چشم به لبهایش دوختند. گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود: {با من بگو از آن چه سنگینی سینه توست} گنجشک گفت : لانه کوچکی داشتم آرام گاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسیم. تو همان را هم از من گرفتی این طوفان بی موقع چه بود؟ چه میخواستی از لانه محقرم ؟ کجای دنیا را گرفته بود؟ و سنگینی بغض راه بر کلامش بست. سکوتی در عرش طنین انداز شد. فرشتگان همه سر به زیر انداختند ٬ خدا گفت: ماری در راه لانه ات بود ٬ خواب بودی و به باد گفتم تا لانه ات را واژگون کند . آنگاه تو از کمین مار پر گشودی . { گنجشک خیره در خدائی خدا مانده بود} خدا گفت : و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنیم برخاستی. اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود . ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت. { های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد}
اینم تقدیم به همه شما . داستان گنجشک و خدا . هیچ کس را نداشته باشی خدا را داری. |+| نوشته شده توسط ابراهیم و پوریا ابدالی در شنبه بیست و چهارم آذر 1386 ساعت 1 قبل از ظهر
|
پخش زنده راديو فردا
www.shab-kavir.tk